امروز با پدرم حرف می زدم و از بحران چهل سالگی برایش میگفتم. جالب بود که فهمیدم او هم بیست سال پیش، همین حالات پر فشار روحی را تجربه کرده است. گفت تقریباً از سی و هشت تا چهل و سه سالگی درگیر بوده ولی به مرور زمان مسائل درونی اش حل و فصل شده و کم کم به رضایت درونی رسیده است. در اوج نارضایتیهایش از خانه، ماشین، شغل، درآمد و همسر، به این فکر می کرده که همه را بگذارد و برود سراغ آرزوها و فرصت های از دست رفته ی خودش، پی خواسته ها و ایده آل هایش! دقیقاً شبیه همین احساسات، عواطف و هیجاناتی که در حال حاضر من با آنها دست و پنجه نرم میکنم. گاهی اوقات دلم می خواهد همه را بگذارم و بروم پی خواسته های واقعیِ خودم! خودم باشم، خود خودم هر چند که خوشایند و یا عرفِ جامعه نباشد. بروم پی عشقم، علاقه هایم، استعداد و توانایی هایم!اما پدرم میگفت اگر دوام بیاوری و این چند سال بگذرد، آن تمایلات عجیب و افکار غریب از بین می روند و دوباره به ثبات خواهی رسید.دانستنِ اینکه این آشفتگی ذهنی مقطعی و موقت است گرچه کمک میکند، اما تاثیر شگرفی در تغییر احوالم ندارد! سخت مشغول جنگی درونی ام و امیدوار که به زودی به صلحی زیبا و آرامشبخش بیانجامد.
برچسب:
نویسنده: نرگس فراهانی
تاريخ: دوشنبه
21 اسفند
1402 ساعت: 15:38